چند روز پیش بعد از ظهر موشی از خواب بیدار شد گفت مامانی ظهری رفتیم تهران بهش گفتم نه مامان جون اشتباه میکنی ما چند ماه پیش رفتیم تهران خیلی وقت گذشته ،گفت نه ظهری رفتیم آقاجون و عمه زهرا هم بودن با قطار رفتیم خیلی هم تاکید داشت که ظهری رفتیم.یه لحظه فکر کردم متوجه شدم که خواب دیدی.آخی عزیزمماچ اولین باری بود که خواب تعریف میکرد قلب

بعد حیوان های کوچولوی اسباب بازیش رو آورد با وسایل خونه سازیش یه چیزی شبیه بشقاب درست کرد این حیوونا رو ریخت داخلش گفت دارم غذا میپزمتعجب تازه الکی میخورد میگفت سیر شدم میگفت تو هم بیا غذا بخورنیشخند قربونت برم با این شیرین کاری هات

اینم عکس های پارک..

عاشق پارکی هر عصر میریم خسته هم نمیشی.تازه بعضی مواقع با گریه میبریمت خونه..حتی یه بعد از ظهرم تو خونه نمیمونی و بهانه بیرون و پارک میگیریچشمک

اینم بازی به قول امیرعلی بپربپر که خیلی دوست داره این بازی رو..

عکسهای پلنگان

موشی با آقاجون داره میره معجون خوشمزه که آقاجون درست کرده بخوره...نوش جونت مامانیقلب

موشی همچنان دست توی نافنیشخندنیشخند