عزیز دلم این آخرین بخش از خاطرات این سه سالی که گذشته.....چه روزهای خوب و شادی با هم داشتیم امیدوارم همیشه خنده رو لبات باشه عشقم

چمران شیراز

مرغ داری آقا جون

آب میوه دادن توسط آقا جون(بابای بابایی)لبخند

خونه ی آقا جون...مامانی با تعجب کجا رو نگاه میکنی؟

امیرعلی و دوستش سینا(همسایه مامان جون) در حال دیدن کارتون ترسناک و هیجانی

خونه خاله جون... قربونت برم چه قدر کپلی بودی

عاشق خاموش و روشن کردن اینی...

فدات شم مامانی چرا رفتی تو جوب آب آخهنگران

به کی زنگ میزنی....؟؟؟؟؟؟؟؟؟متفکرمتفکر

آخه مامانی پرتقال رو با پوست میخورن.....احیانا تلخ نیست پوستش واسه شما؟؟؟ نگران

از بابایی هم که تقلید میکنی توی نشستن

جیگر خوابیدنت برم نانازم...

ای شیطون بلا.....

اینم دوچرخه سواری با بابایی...چه کیفی کردی

نشستنش رو نگاه...نیشخند

اینم دایی وحید که لباس ورزشیش رو کرده تن موشی

روزی که میخواستیم کله پاچه بخوریم چه قدر از سر گوسفند تعجب کردی یادش بخیر چه قدر با مامان جون و عمه مینا خندیدیم

امیرعلی با دوستایی که توی پارک پیدا کرده بود...

صندل مامانی رو هم که میپوشی..پا تو کفش بزرگتر؟؟مشغول تلفننیشخند

یه عالمه توپ واست خریدیم گذاشتیم بالا سرت وقتی از خواب بیدار شدی کلی ذوق کردی 

عکس های ایستگاه قطار شیراز

بخورمت که اینقد خوشمزه ای